شتاب کردم که آفتاب بیایدنیامددویدم از پیِ دیوانهای که گیسوانِ بلوطش را به سِحرِ گرمِ مرمرِ لُمبرهایش میریخت که آفتاب بیایدنیامدبه روی کاغذ و دیوار و سنگ و خاک نوشتم که تا نوشته بخوانندکه آفتاب بیایدنیامدچو گرگ زوزه کشیدمچو پوزه در شکمِ روزگارِ خویش دویدمدریدمشبانه روز دریدمکه آفتاب بیایدنیامدچه عهدِ شومِ غریبی!زمانه صاحبِ سگ، من سگشچو راندم از درِ خانهز پشت بامِ وفاداریدرون خانه پریدمکه آفتاب بیایدنیامدکشیدهها به رُخانم زدم به خلوتِ پستوچو آمدم به خیاباندو گونه راچنان گدازهی پولاد سوی خلق گرفتمکه آفتاب بیایدنیامداگرچه هق هقم از خواب، خوابِ تلخ برآشفت خوابِ خسته و شیرین بچههای جهان راولی، گریستن نتوانستمنه پیشِ دوستنه در حضور غریبهنه کنجِ خلوتِ خودگریستن نتوانستم که آفتاببیایدنیامد۷۰/۲/۹ – تهران
برچسب:
نویسنده: حدیث اکبریپور
تاريخ: سه
شنبه
24 بهمن
1396 ساعت: 17:36